بازتعریف مدیریت در عصر هوش مصنوعی

به نقل از محمد رضا زحمتکش مدیر مسئول نبأخبر

مدیریت در عصر هوش مصنوعی، دانش نظری و عملی  طراحی، هدایت و نظارت بر سیستم‌های ترکیبیِ (انسان-هوش مصنوعی) می باشد، به‌گونه‌ای که ارزش‌های انسانی (اخلاق، عدالت، خلاقیت و مسئولیت‌پذیری) با قدرت محاسباتی، پیش‌بینی و مقیاس‌پذیریِ هوش مصنوعی در تعادل باشند  و در نهایت، به تصمیم‌گیری‌های هوشمند، انسان‌محور و پایدار منجر شوند.مدیر امروز، معمار سیستم ناوبری هوشمند است نه برای کنترلِ قدرت، بلکه برای حفظِ جهت حرکت سازمان

در دنیایی که هوش مصنوعی دیگر یک ابزار کمکی نیست، بلکه یکی از ارکان ساختاری تصمیم‌گیری، فرآیندها و حتی رهبری سازمانی شده است، تعریف سنتیِ مدیریت  «هنر برنامه‌ریزی، سازماندهی، رهبری و کنترل منابع برای دستیابی به اهداف»   نیازمند بازتعریفی است که هوش مصنوعی را نه به عنوان جایگزین، بلکه به عنوان هم‌تفکر (co-thinker)، هم‌عامل (co-agent) و گاهی هم‌مسئول (co-responsible entity) در نظر بگیرد.

 

مدیریت در عصر هوش مصنوعی، دانش نظری و عملی  طراحی، هدایت و نظارت بر سیستم‌های ترکیبیِ (انسان-هوش مصنوعی) می باشد، به‌گونه‌ای که ارزش‌های انسانی (اخلاق، عدالت، خلاقیت و مسئولیت‌پذیری) با قدرت محاسباتی، پیش‌بینی و مقیاس‌پذیریِ هوش مصنوعی در تعادل باشند  و در نهایت، به تصمیم‌گیری‌های هوشمند، انسان‌محور و پایدار منجر شوند.مدیر امروز، معمار سیستم ناوبری هوشمند است نه برای کنترلِ قدرت، بلکه برای حفظِ جهت حرکت سازمان

تأثیرات بازتعریف مدیریت در عصر هوش مصنوعی   در دو لایه قابل تحلیل می باشد

۱. فرصت پرش از مراحل توسعه (Leapfrogging) —

تغییر و حرکت از زیرساخت‌های قدیمی‌ (مثل سیستم‌های بوروکراتیک کاغذی، فرآیندهای تصمیم‌گیری غیرشفاف، یا آموزش سنتی) به سمت سیستم‌های مبتنی بر هوش مصنوعی و داده «این پرش تنها زمانی موفق می‌شود که مدیران نه تنها به‌عنوان بهره‌بردار از فناوری، بلکه به‌عنوان معمارانِ اکوسیستم‌های انسان‑هوش مصنوعی عمل کنند؛ یعنی بتوانند زیرساخت‌های فنی را با زیرساخت‌های نهادی، اخلاقی و فرهنگی هم‌آهنگ سازند، تا هوش مصنوعی نه به ابزاری برای تثبیت بوروکراسی دیجیتالی تبدیل شود، بلکه به موتوری برای شفافیت، عدالت و توانمندسازی محلی

عوامل بازدارندهٔ تحقق پرش از مراحل توسعه در ایران (و کشورهای مشابه)

۱. بوروکراسی دیجیتالی (Digital Bureaucracy)

  • تمرکز بر دیجیتالی‌سازیِ مستندات، نه هوشمندسازیِ تصمیم‌ها.
  1. 2. شکاف عمیق و بی‌اعتمادی متقابل بین سه بخش کلیدی: دانشگاه، صنعت، دولت
  • نبود مکانیزم‌های مالی و حقوقی برای انتقال مدل‌های تحقیقاتی به محیط عملیاتی (مانند لیسانس‌دهی، مشارکت‌های هیبرید دولت-استارتاپ).

3. عدم توجه به زمینهٔ محلی (Context-Awareness)

  • استفاده از مدل‌های آموزش‌دیده بر روی داده‌های غیر بومی برای تصمیم‌گیری در محیط‌های بومی با چهارچوب فرهنگی و اقتصادی متفاوت (مثلاً استفاده از الگوریتم‌های ارزیابی اعتبار مالی که بر اساس درآمد ثابت طراحی شده‌اند، در جامعه‌ای با اشتغال غیررسمی گسترده).

4. ابهام در حوزهٔ مسئولیت‌پذیری و اخلاق

  • عدم وجود چارچوب‌های ملیِ الزام‌آور برای شفافیت الگوریتمی (Explainable AI)، عدم تبعیض (Fairness Auditing) و حریم خصوصی داده‌محورو

فقدان نهادهای مستقل برای نظارت بر استقرار هوش مصنوعی در حوزه‌های حساس (سلامت، دادگستری، آموزش).

5. فقر داده‌ایِ ساختاریافته و نابرابری در دسترسی به داده

  • داده‌های ملی در قالب جزیره‌های اطلاعاتی و گاها با مالکیت نامشخص ومحدودیت دسترسی به داده‌های عمومی به‌دلیل ترس از سوءاستفاده یا افشای «ضعف‌های سیستم».
  • تمرکز داده در دست برخی نهادهای خاص، و نبود سیاست‌های «اشتراک‌گذاری مسئولانه» (Responsible Data Sharing)

۷. فرهنگ سازمانیِ ضدِ یادگیری ماشینی

  • ترجیح پایداری سازمانی بر کارایی فناورانه وعدم پذیرش خطا به‌عنوان بخشی از یادگیری ( مدل‌های هوش مصنوعی برای رشد، به بازخورد از اشتباهات واقعی نیاز دارند)
  • ارزیابی عملکرد مدیران بر اساس «گزارش‌های کیفی» نه شاخص‌های کمّیِ مبتنی بر داده

راه‌حل، بازسازی همزمانِ سه لایه است:

  • فناوری (مدل‌های بومی، زیرساخت داده)
  • نهاد (قوانین، ساختارهای تصمیم‌گیری توزیع‌شده)
  • فرهنگ (پذیرش ریسکِ آموزشی، ارزش‌گذاری بر عدالت بیش از بهینگی خالص)

 

2. تغییر ساختاری نقش دولت از «ارائه‌دهنده خدمات» به تنظیم‌گرِ اکوسیستم انسان-هوش مصنوعی

بازتعریف مدیریت در ایران را نمی‌توان فقط با «آموزش مدیران جدید» حل کرد بلکه مشکل اساسی موانع ساختاری می باشد ، در ایران مسئله اصلی «ناآگاهی مدیران» نیست، بلکه ساختارهای موجود ( از نحوهٔ توزیع قدرت تا سیستم پاداش و فرهنگ سازمانی ) طوری طراحی شده‌اند که مدیریتِ هوشمند، حتی اگر فردی بخواهد آن را اجرا کند، در عمل غیرمنطقی یا غیرممکن خواهد بود. ، در ایران  و بسیاری از کشورهای با سابقهٔ طولانی بوروکراسی متمرکز ، مشکل اصلی ناآگاهی فردی نیست، بلکه تضاد ساختاری است ساختارها به‌صورت سیستماتیک علیه نوآوری، شفافیت و انعطاف‌پذیری طراحی تنظیم شده اند.

چهار مکانیزم عمیق این «موانع ساختاری»  عبارتند از:

۱. سیستم پاداش و تنبیه، همچنان بر پایهٔ «پایداری سیاسی» و نه «کارایی فناورانه» است

در بسیاری از نهادهای دولتی و حتی شرکت‌های بزرگ ایرانی، موفقیت یک مدیر به معیارهایی سنجیده می‌شود که با هوش مصنوعی و مدیریت نوین هیچ ارتباطی ندارند:

در چنین سیستمی، مدیری که بخواهد سیستمی مبتنی بر AI را راه‌اندازی کند — مثلاً یک الگوریتم برای شفاف‌سازی استخدام — نه تنها پاداش نمی‌گیرد، بلکه ممکن است به دلیل «ایجاد تنش» یا «کاهش قدرت گروه‌های ذینفع سنتی»، جابه‌جا یا تنبیه شود.

۲. توزیع قدرتِ غیرشفاف، مانع از «تصمیم‌گیری مبتنی بر داده» می‌شود

هوش مصنوعی برای مؤثر بودن، نیازمند دسترسی به داده‌های واقعی، به‌موقع است اما در بسیاری از نهادهای ایرانی:

  • داده‌ها در واحد‌های مختلف پراکنده‌اند («جزیره‌های اطلاعاتی»)،
  • دسترسی به داده‌ها گاهی اوقات یک «امتیاز قدرت» محسوب می‌شود و به‌راحتی اشتراک‌گذاری نمی‌شود،
  • داده‌ها به‌صورت عمدی «تنظیم‌شده» یا حذف‌شده گزارش می‌شوند تا تصویری مطلوب سیاسی ایجاد کنند.

در این فضا، حتی یک مدیرِ فوق‌العاده آگاه از AI، نمی‌تواند مدلی بسازد که واقعاً تصمیم‌گیری را بهبود بخشد — چون وجود ندارد.

۳. فرهنگ سازمانیِ مبتنی بر «پرهیز از خطا»، با منطق یادگیری ماشین در تضاد است

هوش مصنوعی — به‌ویژه در مراحل ابتدایی استقرار — نیازمند آزمایش، خطا، بازخورد و به‌روزرسانی مداوم است. مدل‌ها باید تست شوند، شکست بخورند، و دوباره آموزش ببینند.اما در بسیاری از سازمان‌های ایرانی، فرهنگ سازمانی مبتنی بر صفر خطا و مسئولیت‌گیری فردی است. هر شکستی — حتی یک آزمایش آزمایشگاهی — ممکن است بهانه‌ای برای جابجایی یا عزل مدیر شود. به عبارتی فرهنگ سازمانی ریسک‌پذیری هوشمند را تنبیه می‌کند — در حالی که AI دقیقاً به آن نیاز دارد.

در این شرایط، مدیران — حتی با وجود آگاهی کامل — ترجیح می‌دهند «هیچ کار جدیدی نکنند» تا مسئولیت یک شکست احتمالی را نپذیرند.
این، یک بازی با مجموع صفر (Zero-sum Game) ایجاد می‌کند: هر تصمیم نوآورانه، ریسک بالایی دارد.

۴. تک‌قطبی بودن تصمیم‌گیری: نبود «حلقه‌های تصمیم‌گیری توزیع‌شده»

در مدل‌های مدیریت نوین مبتنی بر AI، تصمیم‌گیری باید چندلایه و توزیع‌شده باشد:

  • سطح پایین: تصمیم‌گیری خودکار (مثل سیستم‌های هشدار زودهنگام در سلامت)،
  • سطح میانی: تصمیم‌گیری همکارانه انسان-هوش مصنوعی (مثل تخصیص منابع در بحران)،
  • سطح بالا: نظارت اخلاقی و استراتژیک توسط انسان.

در حالی که بسیاری از نهادهای ایرانی، تصمیم‌گیری تمرکزیافته و تک‌قطبی است: همه چیز منتظر امضای یک نفر است. این ساختار:

  • سرعت تصمیم‌گیری را به‌شدت کاهش می‌دهد (در حالی که AI برای عملکرد به سرعت نیاز دارد)،
  • فرصت استفاده از AI را فقط به سطحِ «ارائه گزارش به مقام بالا» محدود می‌کند — نه استفاده در لحظهٔ تصمیم،
  • حس مسئولیت‌پذیری را از لایه‌های میانی می‌گیرد.

راه‌حل، تغییر همزمان در سه سطح است:

  1. فرافردی (Macro): اصلاح قوانین، ساخت چارچوب‌های اخلاقی AI، ایجاد منطقه‌های آزمایشی (Sandboxes).
  2. سازمانی (Meso): تغییر فرهنگ سازمانی — از «پرهیز از خطا» به «یادگیری از آزمایش».
  3. فردی (Micro): آموزش — اما نه به‌صورت جداگانه، بلکه در کنار تجربهٔ واقعی در محیط‌های ایمن (مثل پروژه‌های کوچک محلی با پشتوانهٔ بالادستی).

این، همان «مدیریت به مثابهٔ معماری سیستمی» است

 

 

 


ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید