در پوستِ شلاقیِ تاریکت در خیزی که به ماه داری در آن انحنا سالها می توانم پا سُست کنم زمین را متوقف کنم زمان را رودها را از حرکت باز دارم خیابانها را گیاهان را از رشد دیوانه وارشان و بخواهم همه این جنب و جوش مسخره را متوقف کنند و به تو فکر کنند […]
در پوستِ شلاقیِ تاریکت
در خیزی که به ماه داری
در آن انحنا
سالها می توانم پا سُست کنم
زمین را متوقف کنم
زمان را
رودها را از حرکت باز دارم
خیابانها را
گیاهان را از رشد دیوانه وارشان
و بخواهم همه
این جنب و جوش مسخره را متوقف کنند
و به تو فکر کنند
تنها به تو
تا بفهمند گرگ ، زیباست
و دندانهایش
جنگ زیباست
و دندانهایش
چرا که این بازی ها زیرِ سر توست
که تنهایی ات را پر کُنی
ما هم کشته می شویم
تا بازی ات سرگرم کننده تر باشد
تا سرت به خون ما گرم شود
تا تو
از خودت راضی باشی
گناه می کنیم تا حقمان باشد هر بلایی
تا پوست مارا بکنی
و پیراهن کنی
در زندان هستی
اما آدم ها
آن بیرون
در هوای ناب
در اکسیژن خالص
کشته می شوند
و ردی از تو
نه در صحنه ی جرم
که بر هیچ نقشه ای نیست
و ما دنبال سَرِ نخی از تو
باز به خود می رسیم
مثل تمام این سالها
با کاردی در قلب و
خنده ای
که کامل اش
جهان را تغییر می دهد
حسین شکربیگی
منبع:کانال شعری چرو